|
يک شنبه 29 مهر 1386
اهل دانشگاهم روزگارم خوش نیست ژتونی دارم خرده عقلی دارم و سر سوزن شوقی اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است می نویسم می سپارم به شما نمره بیست که در آن زندانیست دلتان زنده شود ،چه خیالی ،چه خیالی میدانم گپ زدن بیهوده است خوب میدانم ،درس بیهوده است استاد از من پرسید ؟ چقدر نمره ز من میخواهی ؟ من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ اهل دانشگاهم قبله ام آموزش جانمازم جزوه جزوه از پنجره ها میگیرم همه ذرات تن من متبلور شده است درسهایم را وقتی میخوانم که خروس میکشد خمیازه مرغ و ماهی خواب است و من دانشجو در پی حفظ درسم خوب یادم هست مدرسه مان درسها را آن روز حفظ میکردم در خواب امتحان چیزی بود چون خوردن آب خوب یادم هست ما درس بی منت میخواندیم نمره بی خواهش می آوردیم تا معلم پارازیت می انداخت همه غش میکردیم و کلاس ،چه زیبا بود و معلم گهگاهی هم درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود حیف و صد حیف که من دور شدم از آنجا بار خود را بستم عاقبت رفتم در دانشگاه به محیط خشن آموزش من به دانشکده ... سرایت کردم رفتم از پله آموزش بالا تا بپرسم از واحد چیزها دیدم در دانشگاه من گدایی دیدم در آخر ترم دربه در میگشت دنبال کسی آری او یک نمره قبولی میخواست من کسی را دیدم دم دانشکده پشتک میزد چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند خار بی نظمی ها و گمانم اگر سلف نبود حال ما بهتر بود و اگر سلف نبود دستها در پی چیزی میگشت و نپرسیم در قیمه چرا؟ موج میزد پور ایثار و گذشت کار ما نیز شناسایی مسئول غذا کار ما شاید این است که در دانشگاه پی اصلاح رویم ،پی اصلاح... |+| تهيه شده توسط حسین |
بودن یا نبودن... |


